روزها چه زود و چه غریبانه می گذرند ....

و زمان چه غارتگر عجیبی ست ....

 

و من ! ...

رنجور از بودن ....

دلتنگ از بودن ........

و خدای من !

به کدامین گناه محکوم ماندنم ؟ !

می خواهم بروم ....

می خواهم رها شوم .......

می خواهم دور شوم ..........

دور ............... دور .................... رهای رها !

خدای من ! صدایم را که می شنوی ؟ !

دیگر توان ماندن ندارم ......

به من گفته ای صبر داشته باش ! .... منتظر باش !....

تمام عمر را به انتظار سپری کردم ........

دیگر نمی توانم ! ..........به آخرین حد رسیده ام .........

خدایا !

دیگر نه خواسته ای دارم نه نیازی .............و نه حاجتی !

تنها فقط می گویم :

 

قسم به بزرگواری و عظمتت ! قسم به وسعت مهربانی ات این انتظار را به پایان برسان .......بگذار رها شوم ! بگذار طعم شیرین پرواز را بچشم !

 

باز هم ....

باز هم اشک هایم قلب سرد به ستوه آمده از بودن را .........گرم می کنند ....

/ 1 نظر / 2 بازدید
دينا

مث قایقی خسته تو دریا مث دیدن تو توی رویا مث تیک تیک خسته ی ساعت مث قصه ی تلخ صداقت مث شب مث گل توی گلدون مث تصویر ماه توی بارون مث گریه ی تلخ دیوونه دیگه چیزی ازم نمیمونه مث لحظه ی بارون و پاییز مث چشمای خسته ی لبریز مث اشکای ریخته روی گونه دیگه چیزی ازم نمیمونه مث بارون و ابر بهاره مث لحظه ی خواب ستاره مث خاطره های پریده دو نگاه به هم نرسیده مث شاعر و عشق و رفاقت مث حس غریب نجابت مث ترسه و گریه و خوندن همه خاطره هاتو سوزوندم مث اشکای خواب شبونه دیگه چیزی ازم نمیمونه تورو دوس دارم تورو دوست دارم لبا لب