وقتی روزگار مرا فراموش می کند

دیگر امیدی برای آینده نیست

زندگی را به دست فراموشی می سپارم

زیرا که زندگی سالهاست مرا فراموش کرده

شادیها را در تاریکی دفن کرده ام

تا بتوانم در کنار غم ها به آرامش برسم

چراغ سیاه تنهایی را در اتاقم گذاشته ام

و تاریکی و تنهایی تمام فضای اتاقم را پوشانده است

سالهاست که دیگر صدای خودم تنها صدای ماندگار گشته

زمزمه های لزران و اشکهای ریزان

دیگر حتی تعره هایم شنیده نمی شوند

به انتظار نشسته ام اما از انتظار نیز خسته شده ام

مرگ نیز مرا لایق بردن نمی داند

خدایا به کجا پناه ببرم!!؟

پرنیان ; ۸:٠۸ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٤ تیر ۱۳٩۱




خبرگزاری تفریحی - شهر قشنگ - حافظ | لایک - لباس عروس - لباس - آسانسور - کابینت - پارک ایران