لذت می برم از نگاهِ کودکی که با سماجت به دنبالِ شادیِ دل است

بی پروا عشق می ورزد به تک تکِ ثانیه هایِ زندگی

بی هیچ ترسی از مشکلاتِ آن

گویی هیچوقت .. هیچ مشکلی نداشته است

گاه ذهنِ کوچکش قادر به درکِ غمهایش نیست

گاه خیلی گریه می کند .. وقتی که غمگین است

اما با نگاه کردن به غنچه ی گلی ..

چون یک غنچه می شکفد گلِ لبخند بر لبانِ دلش ..

عاشقم به این نگاهِ کودکی ..

که گاه کنجکاوترین کنجکاو می شود ..

برایِ درکِ هر آنچه که نمی داند ..

گاه سماجت می کند برایِ به دست آوردنِ خواسته هایِ دل ..

تسلیمِ هیچ نبایدی نمی شود ..

و گاه چه عاجزانه گریه می کند ..

وقتی مجبورش می کنند به سکوت ..

مجبورش می کنند به تحملِ آنچه که دوست نمی دارَدَش ..

و من ... چه کودک وار ... زندگی می کنم ..

در جهانی که بزرگتر ها ... مشکلاتش را گاه چه پیچیده می کنند ..

از گریه کردن باکم نیست ..

از غمها گریزم نیست ..

از مشکلات نمی ترسم ..

بعد از هر زمین خوردن .. باز می ایستم .. باز می خندم ..

و چه فاتحانه می خندم ..

 وقتی که باز به هر جان کندنی که هست ..

 در به روی غصه می بندم ..

خدایا هیچوقت مگیر از من و دلم .. نگاهِ کودکی ام را ..

بگذار تا همیشه با صدای گنجیشکانت مست شود دلم ..

و نسیمِ صبحگاهی .. بنوازد دلِ مرا ..

 و از یادم ببرد همه ی غمهایم را ..

بگذار زندگی کنم ..

کنارِ احساساتِ رها ..

دوست ندارم مثلِ آدم بزرگهایت زندگی کنم ..

اشکها و لبخندهایِ کودکانه می خواهم ..

اشکها و لبخندهایی که از ترسِ قضاوت ها .. پنهانشان نمی کنم ..

پنهان کردن .. کارِ آدمهایِ بزرگیست که می ترسند که بد باشند ..

من شهامتِ کودکانه می خواهم ..

بی هیچ ترسی از اینکه به چشمِ دیگران ..

بد باشم ..

خدایا ..

بذار خودم باشم ..

پرنیان ; ٧:٢٤ ‎ب.ظ ; پنجشنبه ٢٥ خرداد ۱۳٩۱




خبرگزاری تفریحی - شهر قشنگ - حافظ | لایک - لباس عروس - لباس - آسانسور - کابینت - پارک ایران