خدا

خدایا کفر نمی‌ گویم
پریشانم ، چه می‌خواهی‌ تو از جانم ؟!
مرا بی ‌آنکه خود خواهم اسیر زندگی ‌کردی

 

خداوندا !
اگر روزی ‌ز عرش خود به زیر آیی
لباس فقر پوشی
غرورت را برای ‌تکه نانی
‌به زیر پای‌ نامردان بیاندازی‌
و شب آهسته و خسته
تهی‌ دست و زبان بسته
به سوی ‌خانه باز آیی
زمین و آسمان را کفر می ‌گویی
نمی ‌گویی ؟!

 

 

خداوندا !
اگر در روز گرما خیز تابستان
تنت بر سایه‌ی ‌دیوار بگشایی
لبت بر کاسه‌ی‌ مسی‌ قیر اندود بگذاری
و قدری آن طرف ‌تر
عمارت ‌های ‌مرمرین بینی‌
و اعصابت برای‌ سکه‌ای‌ این ‌سو و آن‌ سو در روان باشد
زمین و آسمان را کفر می‌گویی
نمی‌گویی ؟!

 

خداوندا !
اگر روزی‌ بشر گردی‌
ز حال بندگانت با خبر گردی‌
پشیمان می ‌شوی‌ از قصه خلقت از این بودن ، از این بدعت
خداوندا تو مسئولی
خداوندا تو می ‌دانی‌ که انسان بودن و ماندن
در این دنیا چه دشوار است
چه رنجی ‌می ‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

 

پرنیان ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٢٤ خرداد ۱۳٩۱




خبرگزاری تفریحی - شهر قشنگ - حافظ | لایک - لباس عروس - لباس - آسانسور - کابینت - پارک ایران