قصه شمع

سوختن قصه شمع است ولی قسمت ماست!

شاید این قصه تنهایی ما کار خداست

آنقدر سوخته ام با همه بی تقصیری

که جهنم نگذارد به تنم تاثیری

من که سایه بر سر مردم شدم

عاقبت در بین آنها گم شدم

ساده دل بودم نفهمیدم دریغ

خوردم از دست رفیق و نا رفیق

تا که مویم رنگ خاکستر گرفت

زندگی از سینه من پر گرفت

حال بین خاطرات خود گمم

سوژه لبخند تلخ مردمم

پرنیان ; ٦:۱۳ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱ خرداد ۱۳٩۱




خبرگزاری تفریحی - شهر قشنگ - حافظ | لایک - لباس عروس - لباس - آسانسور - کابینت - پارک ایران